رضا قليخان هدايت
32
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له به پيشم چون خراسانى گر آرى صحن بغرا را * به بوى قليهاش بخشم سمرقند و بخارا را برنج زرد صابونى اگر دارى غنيمت دان * كنار آب ركنآباد و گلگشت مصلا را چه آرايى به مشك و زعفران رخسار پالوده * به رنگ و بوى و خال و خط چه حاجت روى زيبا را جمال برهء بريان و حسن دنبهء كشكك * چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را بگو بسحق وصف خوشهء انگور مثقالى * كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را ايضا مشنو اى جان كه بجز دنبه مرا يارى هست * يا بجز مالش چنگال مرا كارى هست خواستم پردهء نان از سر تتماج كشم * تا همه خلق بدانند كه زنارى هست چه عجب كنگر اگر همنفس بريان شد * همه دانند كه در صحبت گل خارى هست هوس رشته قطايف دل من دارد و بس * كه به هر حلقهء آن دام گرفتارى هست شرح نان تنك آن نيست كه پنهان ماند * داستانى است كه بر هر سر بازارى هست باد بويى سحر آورد ز كيپاى و ببرد * آب هر طيب كه در طبلهء عطارى هست آنكه منعم كند از عشق تريد پاچه * تا به خوردش ندهم بر منش انكارى هست و له ايضا كيپاپزان سحر كه سر كله وا كنند * آيا بود كه گوشهء چشمى به ما كنند چون از درون خربزه آگه نشد كسى * هركس حكايتى به تصور چرا كنند